کسالت

 

(انوری)

  • بیماری و مریضی

به شنیدن اینکه کسالت سیاوش میرزا مهم نیست نفسی به آسودگی کشید.(مشفق کاظمی) 

  • خستگی و بی‌حالی و بدحالی

قماربازها خستگی و کسالت شبانگاه خویش را در حمام رفع می‌کردند. (شهری)
کتاب شرح حال ابن مقفع را به واسطه کسالت روحی نخوانده بودند. (مینوی)

 

(دهخدا)

  • کاهلی

روزگار در کسالت و بی‌عملی می‌گذشت؛ اراده‌ای برای آغاز هیچ کاری در خود نمی‌یافتم.

  • درماندگی و خستگی

پس از هفته‌ها تلاش بی‌وقفه، چنان کسالتی بر جانم افتاده بود که حتی اندیشه‌ی ادامه‌ دادن، ملال‌انگیز می‌نمود.

  • بیماری و رنجوری

به سبب کسالتی که این روزها عارضم شده، ناگزیرم بیشتر اوقات را در خانه به استراحت بگذرانم.

  • گرفتگی و دل شکستگی 

از آن روز که رفت، کسالتی در دل افتاده است که نه خواب را خوش می‌کند، نه بیداری را.

  • آشفتگی، پریشانی 

چند روزه یه کسالت عجیبی دارم، ذهنم همش درگیر و به هم‌ریخته است و نمی‌تونم تمرکز کنم.

فایل های مرتبط


هیچ فایلی افزوده نشده است

نظرات مطلب (0)


برای ارسال نظر و فایل باید در سایت ثبت نام کرده و وارد شده باشید

هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است

جستجو