لجاجت
(انوری)
- یک دندگی، خیرگی، عناد ورزیدن، لج کردن
او همه را گفت تو هم بگو و خلاص چیزی ندارم داری لجاجت میکنی (عبداللهی شکوفایی)
جلوی مغازهای پسر کوچکی در مقابل اسبی چوبی ایستاده بود... با لجاجت میگفت: مگر قول ندادی؟( جولایی: شکوفایی)
(دهخدا)
- عناد، یک دندگی، یک پهلویی
عبد الله خان نزدم نشسته گفت :حاجی... شاه است, مالک رقاب است، با او لجاجت نکن (حاج سیاح)
- ریسه رفتن دل (در تداول عوام )
- شوریدگی و طپیدگی از گرسنگی
فایل های مرتبط
هیچ فایلی افزوده نشده است
نظرات مطلب (0)
برای ارسال نظر و فایل باید در سایت ثبت نام کرده و وارد شده باشید
هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است