خسته خاطر


(انوری)

  • (مجاز) دلتنگ و غمگین 

برخی طرف بلاد از قبض تصرف درویش به در رفت. درویش از این جهت خسته خاطر همی بود. تا یکی از دوستان قدیمش از سفر باز آمد (سعدی 98)

(دهخدا)

  • غمناک، ناشاد، ملول، دلتنگ 

فی الجمله سپاه و رعیت بهم برآمد... درویش از این واقعات خسته خاطر همی بود. (گلستان سعدی )

بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط و هر روز مطالبه کردی و سخن‌های با خشنونت گفتی و اصحاب از تعنت او خسته خاطر همی بودند.(گلستان سعدی )

بحضرت شمابی ادبی کرد از آن خسته خاطر شدم . (انیس الطالبین )

 

فایل های مرتبط


هیچ فایلی افزوده نشده است

نظرات مطلب (0)


برای ارسال نظر و فایل باید در سایت ثبت نام کرده و وارد شده باشید

هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است

جستجو