برای این دو واژه میتوان معانی و منظورهای متفاوتی فرض کرد. این دو واژه یا مفهوم، با تعاریف و کاربردهای گوناگونی در عرصهها، علوم، مکاتب و مباحث متفاوت مورد استفاده واقع شده است. بنابراین بدون مشخص کردن یک تعریف خاص نمیتوان در مورد آن بحث نمود و بهیچ وجه نباید معانی آنها را در حوزههای متفاوت با هم در نظر گرفت چرا که باعث بدفهمی خواهد شد. هر کجا این دو واژه به کار میرود باید در همان بستر فکری معنای مراد از این دو واژه را شناخت و همان را به کار گرفت.
منظور از «احساس» در اینجا عمل و اقدامی است که انسان به دنبال یک تمایل و کشش طبیعی انجام میدهد و قبل از اینکه منطق یا دستور عقلی یا هر انگیزه دیگری دخالت مستقیم در این اقدام داشته باشد، عامل و انگیزه اقدام همان کشش و تمایلی است که از درون انسان بر میخیزد حتی اگر مورد اقدام یک حادثه بیرونی باشد. برعکس منظور از «عقل و عمل عقلی» عبارت است از عمل و اقدامی که منطق، درک منطقی و عقلی انسان و محاسبات تعقلی عامل و دستور دهنده برای این اقدام هستند.
عمل عقلی و اقدام تعقلی به دو معنی متفاوت به کار میرود:
اول- «عقل» به معنی منطق خشکی که نه تنها هیچ احساسی در آن نیست، بلکه مشروط به مخلوط نشدن با هرنوع احساس و غریزه و ذوق است.
دوم- «عقل» به معنی جامع آن؛ یعنی هر آنچه که محاسبات و دریافت عقلی برای انسان تقریر میکنند. چه بسا در جایی عقل انسان دستور میدهد که تماماً در اختیار احساس و غریزه باشد (مانند بخشهائی از زندگی زناشوئی و در متن یک تفریح یا استراحت و مانند آن) و یا محاسبه عقلی انسان ایجاب میکند که عقل را متوقف نموده و اختیار خود را در یک امر خاص به فرد دیگری بسپارد (مانند انسانی که تصمیم میگیرد در یک عمل جراحی خود را به پزشک مورد اعتماد بسپارد).
منظور ما در این بحث، معنی دوم از عقل و «تعقل» است و نه معنی اول؛ عقل به معنی آنچه که ما در محاسبه عقلی به آن میرسیم و چه بسا تعقل انسان به این برسد که در یک مساله چراغ عقل را خاموش کند و رفتاری انجام دهد که به صورت مستقیم از محاسبه عقلی بر نمیخیزد و عقل او -در طول عمل- هیچ نقشی در آن نداشته باشد. «عقل غیر مشروط» یا «عقل بدون پیش شرط» انسان به این معنی است که هیچ شرطی مقدم از برداشت عقلی نباشد و هیچ شرط آسمانی یا زمینی از هیچ منبع معتبر یا غیر معتبری را قبل از محاسبه عقلی بر نگزینیم. البته هر شرط و وضعیتی که برخاسته از عقل انسان باشد، میتواند معتبر باشد و این شرط بعد از عقل است و نه قبل از آن.
همچنین در اینجا منظور عقل انسان عادی در هر حالت و مرتبه و موقعیت است نه اینکه تنها عقل فلسفی یا عقل فیلسوف، عقل عالم دینی یا عالم تجربی یا جامعهشناس و مانند آن مراد باشد. یعنی عقلی که هر لحظه و در هر حالتی در انسان فعال است و در هر موقعیتی میتواند به یک محاسبه دست بزند و نتیجه آن را اعلام کند. البته که هیچ شرطی قبل از محاسبه عقلی برای آن متصور نیست و نتیجه میتواند هر چیزی باشد، حتی اعلام ضرورت خاموش کردن عقل در یک مقطع و موضوع خاص، همان طور که در مثالهای بالا توضیح داده شد.
آنچه که با عناوین «مسیر احساسی و ذوقی» و «مسیر عقلی» گفته میشود، خالی از اشتباه و مسامحه نیست.
هیچ مسیر کاملاً احساسی و یا کاملاً عقلی وجود ندارد و ممکن نیست.
انسان در مسیر خود احساس و تعقل را -در هر امری از امور مادی و معنوی-به موازات هم استفاده میکند و امکان ندارد بدون یکی از «این دو خط موازی» انسان گامی بردارد. هیچ تعقلی بدون همراهی احساس -اگرچه بسیار اندک- به نتیجه عملی نمیرسد و هیچ احساسی بدون محاسبات تعقلی -حتی به صورت کاملاً منفعل و تحت سیطره احساس- حرکتی در انسان ایجاد نمیکند. بنابر این احساس و تعقل دو خط موازی هستند که از زندگی، ذهن و وجود انسان هرگز جدا نمیشوند.
اما مسیر انسان میتواند به یکی از «این دو خط موازی» گرایش بیشتری داشته باشد و تقریباً در تمام انسانها -مگر موارد خاص و نادر- تعادل بین این دو ممکن نیست و یکی از این دو منبع تغذیه انسان -عقل و احساس- قدرت و تسلط بیشتری دارد. وقتی که تسلط و گرایش یکی از این دو غلبه روشن و واضحی نسبت به دیگری داشته باشد میتوان گفت که فرد «احساسی» یا «عقلی» است.
دریافتها و عمل انسان از طریق ذوق و احساس و یا عقل در ذات خود معتبر هستند و تا نقصی از بیرون وارد نشده و روند انسانی را به هم نریخته، مشکلی ندارند. یعنی برخلاف تصور ابتدایی، هر دریافت انسان از طریق احساس و یا عقل در جای خود معتبر است و به صورت ابتدایی اشکالی به آن وارد نیست. وقتی این درک عقلی و احساسی مشکلدار میشود که مشکلی از بیرون یا درون به آن وارد شود. مشکل بیرونی مانند اینکه درک و تمایل احساسی یا عقلی انسان با حق دیگری تضاد و تعارض پیدا میکند و درونی مانند اینکه با احساس و یا درک عقلی دیگری در تعارض قرار میگیرد. در چنین حالتی است که باید برای آن چارهای پیدا نمود و تا وقتی که به این مرحله نرسیده هیچ مانعی بر سر راه آن نیست و انسان در عمل بر طبق آن کاملاً مختار و آزاد است.
هیچ نوع تعارض واقعی و عینی بین درکهای انسان نباید وجود داشته باشد مگر به دلیل نقص درکی انسان. بنابراین در تعارض بین درکهای انسان -عقلی یا احساسی- نمیتوان به صورت پیش فرض یکی را بر دیگری برتری داد. وقتی که دو درک انسان در مقابل هم قرار میگیرد تنها راه، تامل و توجه بیشتر و عمیقتر است تا انسان بتواند به ظرفیت فکری و وجودی بالاتری برسد و توان جمع کردن این دو درک متناقض را پیدا کرده و نگاه فراتری پیدا کند که این دو نگاه متعارض در آن جمع شوند. حتی در جائی که اضطرار در عمل هست و مجبور به انتخاب یک مسیر فوری هستیم، با توجه به همین اضطرار میتوان به یک نتیجه اضطراری رسید که فقط در همین شرایط معتبر است.
بهترین مسیر برای انسان، جمع کردن عقل و احساس در بیشترین حد خود است؛ یعنی کسی که قادر است احساس و عقل خود را به موازات هم تقویت کرده و در امور زندگی مادی و معنوی خود بیشترین حد از این دو را داشته باشد. هرچه که انسان بیشتر از این دو استفاده کند و توان جمع این دو را داشته باشد، به درجه بالاتری از موفقیت در زندگی انسانی نائل شده است.
هرچه که «ظرفیت معرفتی و وجودی» انسان بالاتر باشد، توان او در جمع کردن این دو بُعد اساسی انسانی -عقل و احساس- بیشتر است و میتواند این دو را به موازات هم به کار برد. «ظرفیت معرفتی» انسان به معنی درکها، تفکرات و قدرت تحلیل فکری و معرفتی است تا بتواند باورهای بالاتر و کاملتری در باره خود و جهان داشته باشد. «ظرفیت وجودی» یعنی توان هضم و گنجایش بیشتر انسان برای احساسات کاملتر به صورتی که قدرت فکر او را تعطیل نکند، و نیز توان تحملِ تعقل و تفکر بیشتر به نوعی که تبدیل به انسانی خشک و بدون احساس نشود.
بنابر آنچه گذشت مسیر انسان از جمع بین عقل و احساس میگذرد و هرچه که در آن موفقتر باشد، در زندگی مادی و معنوی خود انسانیتر عمل کرده و راه اصلی او از «قدرت و ظرفیت وجودی و معرفتی» میگذرد. با «تحصیل ظرفیت» است که امکان چنین زندگی انسانی فراهم میشود و هر مسیر دیگری که به جای آن بنشیند، انحراف از رشد انسانی است که قدرت و توان انسان را تحلیل برده و او را از فعلیت استعدادها محروم میکند.
در مسیر رسیدن به ظرفیت بالاتر، چه بسا «عدم تعادل بین عقل و احساس» پیدا شود. عدم تعادل یعنی این دو خطی که به صورت موازی باید با هم رشد کنند در مرحلهای از زندگی انسان دچار «اختلاف فاحش» میشوند. تا وقتی که اختلاف فاحشی روی نداده نمیتوان اشکالی گرفت چرا که طبیعت انسانها این است که این دو خط موازی به اندازه هم نیستند و در هر فردی یکی از این دو پررنگتر و قویتر است و بدون اختلاف فاحش مشکلی ایجاد نمیشود. اما اگر در یک مقطع خاص، یا در یک مساله و بُعد زندگی، و یا در یک عرصه معین اختلاف فاحشی ایجاد شود، شخصیت انسان حالت کاریکاتوری پیدا میکند که به دلیل وضعیت قناس خود قادر نیست رشد کامل و تمام عیاری داشته و زندگی متعادلی را رقم بزند.
نویسنده: محمدحسین قدوسی
نظرات مطلب (0)
برای ارسال نظر باید در سایت ثبت نام کرده و وارد شده باشید
هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است