(انوری)
- دشمنی کسی را داشتن و متنفر بودن از او و خواهان خواری و بدبختی او بودند، حقد، بغض، عناد
من برای کینه و عناد نسبت به انگلیسها دلایل موجه داشتم. (مصدق)
به یزدان که از تو مرا کینه نیست (فردوسی)
- انتقام
تمام آثار خون خواری و خون خواهی و کینه و عصیان در سرتاپای او پدیدار بود. (جمالزاده)
(دهخدا)
- بیمهری و عداوت و آزار کسی را در دل پوشیده داشتن، بغض و عداوت، کین، دشمنی و عداوت و بدخواهی و آزار کسی در دل پنهان داشتن
زبانی سخنگوی و دستی گشاده/ دلی هَمْش کینه هَمَش مهربانی (دقیقی)
بدو گفت شاپور کز بوستان/ نروید همی کینه ٔ دوستان (فردوسی)
نظرات مطلب (0)
برای ارسال نظر باید در سایت ثبت نام کرده و وارد شده باشید
هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است